مشکلات کاغذی
خاکسترهای وابسته به ضمیر خاک
مردم خاکی خالی باذهنی پوچ اندک
دیوارهایی بدون حجم در سینه غروب و گرم آسمان
دست هایی خالی و پزمرده ودر فراسوی آن عجزی
افکاری زرد و خاکستری .قرمز وکهربایی
نوری بنفش به تیرگی ملحم وبه آتش وابسته در سینه ماهتاب
وبهشتی تبناک بدون برکه سبز
قوها مثل برفند
آب مثل آیینه
چشم مثل پیمانه
خوردن می در پیمانه روبروی آینه
گویی جهان عاشق ،منم معشوق
چشمام چه شفاف میبینه
رنگهابه تنهایی طلوع و غروب خورشید را به رخم میکشند
سبزینه وجودم تازه سیراب شده از سرچشمه ابدیت،
وباز هم همان عاشقی و معشوقی وهمان جام می رندی و پروانه
کلمات هم جشن گرفته اند
به صورت یک خط طولانی از انتهای ذهنم میجوشند و تا مقصود میتازند
چه زیباست این عشق
گمان من رسم عشق نمیدانم که چنین در به در میشوم گاهی
آنکه آفرید عشق را احسند عاشق بود
بی تو که مینگرم بر دستهایم سردند،تاریکند و خاکستری
چه مهربان گرم میکنی سینه خالی از مهر را
اصوات ملهم قلبت را نامه کردی به دستم رسید
نامه ات را چه آشنا،ساده نسیمی پاک آورد
وبه عشقش چه زیبا آمد بوی بهار
بویش بر مشامم می رسد
تازه میشوم و بی آلایش و راحت ، میخوانمت ای بزرگ
قسمی به اون دوچشم نامسلمون که نداریم ماروباش
به هوای تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق
سنگ و شیشه اگه دشمن،من و تو که موندگاریم ماروباش
چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ماروباش
غزل کوچه ما،غزل کوچه ما قلندرای پیر و عاشق که اینه
فکر تازه عاشق پیاده رو باش،ماروباش ما که سواریم ماروباش ایناروباش .
.
.
بالاخره خدمت ما هم تموم شد TAMAMMMMMMMMMMMMM
سودای فردا خواب را سخت می تازد
آسوده بخواب شایید فردایی نباشد
واگر باشد چگونه آسوده
چه کنم با این آشفتگی
زندگی را چه کسی درست فهمید
تو می دانی؟
شاید سودای فردا پیدا کردن تو باشد
تو کیستی؟
باز کردن دفتر خاطرات
فوران افکار خسته و خاطرات گذشته
قلم در دست و ذهنی خالی از تشویش
سوزی تازه و دردی کهنه
ودر فراسوی جاده ها
آبادی ویران
لحظه هایی نگران
امروز من ۳ ماه است که به خدمت نا مقدس سربازی رفته ام
الان هم با رسول یکی از دوستام اومدیم یه کم گذشته رو مرور کنیم
خیلی دلم گرفته ![]()
دلم برای خانواده،دوستای گلم تنگ شده
دیگه چیزی ندارم بگم
به امید خدا ![]()
خوزستان . سربندر .

عشق دروغین
چشمه گلالوده
سردی استخوان
زرد کهربایی
خشونت بی مخاطب
پک آیس
پایپ های شکسته
. . . شک . . .
هنجار ناهنجاری
عقل ناسلیم
آرزوها . . .
ناکجا آباد ذهن مجهول ترین سایه از هراس توهم فردا
سگ لرزهای مهیب را بر تنم احساس می کردم
صبح شوم
گویی تاوان شراب را به خدا پس می دادم
زوزه ی باد ، آبی تیره ای را در فضا می آمیخت
سرما با استخوانم هم بازی بود
بی فکر به اطراف در پی مقصد رفتم
رسیدم ، مردم ،نیافتم
و در پی آن مردن
همچنان هر صبح سگ لرزه ای را بر تنم حس می کنم
سپیدی ها را بدرود گفتم
شمع زمان را خاموش کردم
عشق را پژمردم
نور را پس زدم
آبی را سیاه کردم
گل را له کردم
بی فکر مهتاب خوابیدم
سادگی را آلودم
و چه ساده غرق در هیاهوی پلیدی ها چرخیدم
خواب سپید ، در انزوای خاموشی
فراموشی بی انتها
آزادی افکار خسته
آسوده بخواب .
هراس چه داری؟ سرما بی آزار است .
لشکر بادهارا با تو کاری نیست .
آسمان را بنگر
در هیاهوی باد می خندد
ستاره را از بوم مهتاب بردار
ماه را کمی آن طرف ببر تا به من نزدیک شود
آنگاه ستاره را در کنارش بگذار
آنگوشه جای یک تسبیح خالیست
آری ، تسبیح سرخ رنگ را به ماه آویزان کن
از دور نظاره کن
آیا باز هم به خواب می اندیشی
خواب را بردار در کنار خیال شاپرک زردی که به گلهای ماه خندد بگذار
آسوده شدی ؟
پرواز را تجربه کن

